تبليغاتX
دانشمند دیوونه
ترشحات مغزی من

من از جهانی دگرم ، ساقی از این عالم واهی رهایم کن ، نمی خواهم

در این عالم بمانم ، بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن.

 

تو را اینجا به صدها رنگ می جویند ، تو را با حیله و نیرنگ می

جویند ، تو را با نیزه ها در جنگ می جویند ، تو را اینجا به گرد سنگ

می جویند.

 

توجان می بخشی و اینجا ، به فتوای تو می گیرند جان ازما، نمی دانم

کیم من ، آدمم روحم خدایم ، یا که شیطانم ، تو با خود آشنایم کن.

 

اگر روح خداوندی دمیده در لبان آدم و حواست ، پس ای مردم

خدا اینجاست ، خدا در قلب انسانهاست ، بخود آی تا که دریابی خدا در

خویشتن پیداست ،"همای" ازدست این عالم ، پر پرواز خود بگشود و

در خورشید و آتش سوخت ، خداوندا بسوزانم ، همایم کن .

 

نمی خواهم در این عالم بمانم ، بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 12:21  توسط سامان | 

لعنت به تمام ماتیکهای قرمز، تمام مانتوهای آبی کم رنگ و تمام کیفهای

کوچک و کفشهای پاشنه بلند سفید و تمام شلوارهای لی پاچه بالا، تمام

کلاسهای ساعت ده صبح، تمام برگهای پاییزی و تمام بادهای سوزدار.

لعنت به عشقهایی که جرات ابرازشان نیست چون همه چیز به تو می

گوید که این غلطهای زیادی به تو نیامده. لعنت به شبهای تنهایی و

تصویرهایی که در ذهن ثابت می مانند و هیچ جا نمیروند.

 

پ.ن: شاید نزدیک یک سال بود که ننوشته بودم امیدوارم ادامه پیدا کنه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:53  توسط سامان |